نفس
من خیالم همه تو
مکنت و مالم همه تو
مایه ی تشنگی و آب زلالم همه تو
تو به کار است نگاهت همه شب
که مبادا مهتاب
ز سیه روزی این قافله خاموش شود
که مبادا نفس از خاطر این قوم فراموش شود
من سرورم همه تو
چشمه ی نورم همه تو
برسر کوی گذر حرف و سولم همه تو
من خیالم همه تو
من خیالم
همه تو
...
+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر ۱۳۸۶ ساعت 23:13 توسط پاییزان
|
تنها تویی 