پروانه ...
این روزها
درست نمي دانم كه كجايم ؛
نمي دانم كه روزها چگونه مي گذرند ؛
مدام مي روم در باغچه براي پروانه ها دانه مي پاشم ،
پروانه ها هم مرا از ياد برده اند ،
آنقدر نيامدند كه تمام دانه ها در خاك جوانه زدند ،
پروانه ها يادشان
رفته کسی جایی
چشم براهشان است
جوانه ها سر بر آسمان بر ميدارند ،
من در خاك بخواب خواهم رفت ؛
پروانه ها مرا به ياد نخواهند آورد
... و هيچوقت به اين فكر نخواهم كرد كه
پروانه ام را
با گنجشكها عوضي گرفته باشم
+ نوشته شده در شنبه هشتم فروردین ۱۳۸۸ ساعت 11:26 توسط پاییزان
|

تنها تویی 