ممنوع ...
شراب خواستم...
گفت : " ممنوع است "
آغوش خواستم...
گفت : " ممنوع است"
بوسه خواستم...
گفت : " ممنوع است "
نگاه خواستم...
گفت: " ممنوع است "
نفس خواستم...
گفت : " ممنوع است "
حالا از پس آن همه سال ديکتاتوري عاشقانه ،
با يک بطري پر از گلاب ،
آمده بر سر خاکم و به آغوش مي کشد با هر چه
بوسه ، سنگ سرد مزارم را
و
چه ناسزاوار
عکسي را که بر مزارم به يادگار مانده ،
نگاه مي کند و
در حسرت نفس هاي از دست رفته ،
به آرامي اشک مي ريزد
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۸۷ ساعت 13:3 توسط پاییزان
|
تنها تویی 