صدایی در شب...
نیمه شب در دل دهلیز خموش
ضربه ی پایی افکند طنین
دل من چون دل گلهای بهار
پرشداز شبنم لرزان یقین
گفتم این اوست که باز آمده است
جستم از جا و در آیینه ی گیج
برخودافکندم با شوق نگاه
آه لرزید لبانم از عشق
تارشد چهره ی آیینه ز آه
شاید اووهمی را می نگریست
گیسویم در هم و لبهایم خشک
شانه ام عریان در جامه ی خواب
لیک در ظلمت دهلیز خموش
رهگذر هردم میکرد شتاب
نفسم ناگه در سینه گرفت
گویی از پنجره ها روح نسیم
دید اندوه من تنهارا
ریخت بر گیسوی آشفته ی من
عطرسوزان اقاقی ها را
تند و بیتاب دویدم سوی در
ضربه ی پاها در سینه ی من
چون طنین نی در سینه ی دشت
لیک در ظلمت دهلیز خموش
ضربه ی پاها لغزیدو گذشت
باد آواز حزینی سرکرد...
تنها تویی 