عاشقانه ترین فصل عالم ...
با کاغذ بادبادک ساختن، فقط بهانه ای برای ویرایش
آخرین شکایت نامه ای ، بی اساس است ...
از روی مدار گیس های بلند آفتاب،
پا را فراتر گذاشته ای و اجازه داده ای سر انگشتانت ،
پوست باکره ی آسمان
را با تو آشتی دهد!
ازل بود یا ابد نمی دانم!
حالا هم می بینم چندان زمانش مهم نیست!
یک هنگام طولانی بارها
در امتداد چند قطره اشک بی سرپناه
با من وعده داده ای
و همان جا عدالت خداوند
در صور اسرافیل زاییده شد!
هر صبح و هر شب کاغذ را به بادبادکی سرمست مبدل می کنی تا ،
در مصاف با بادبادک های هرجایی
تن دست خورده ی شعرهایت را آیتی بر معجزه ی خداوند،
کنند.
رسیده ای به روزی شبیه به یکی از روزهای سیب زده !
بوی خوش فریب سیب
نگاه های هرزه را از من دور می کند و چه سرخوشانه،
حوای نازنین شهر
یک آدمیت غریبه را
استنطاق می کند!
روی چند برگ شلاق خورده نوشته بودی !
پاییز از تو سرخوش تر است !
امسال که باران هم با آسمان قهر است
تو همان پاییز را می خواهی ،
با
چتر خشک سفید من !
پاییز نگاه هایت مرا بهار می کند
می دانم بهانه است
اما آسمان می داند
بادبادک ها وحشی شده اند !
کاش کسی سرک نمی کشید به سرگردانی نامه هایمان!
اینجا ، پاییزی ست که عاشق شده است ....
+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر ۱۳۸۷ ساعت 16:11 توسط پاییزان
|
تنها تویی 