تک برگ پاییزی ام
می گردم بر سر شاخه های طوفان، سرگردان

در این سوی زمان به تازیا نه های شقاوت
تا خته و نیافته ام
همدمی، همرهی و همگامی

تک سرخ سرخ پوشم
و دل به عبث می سایم
برین کوهسار سنگ دل

می پیچم به طوفان تنهاییها
و جدا خواهم رفت، جدا!

جدا از برگهای سبز سوزنی
جدا از برگهای خشک سیاه
جدا از برگهای پراکنده در هوا
جدا از برگهای رسوب کرده در چاله های آب
و جدا از پوسیدگی زمان

خواهم رفت
خواهم رفت
با خود و بی شما
با من و اندیشه های بهار