پاییزان غریب

پاییز غریب از راه رسیده است. گاه چنگ به دلم می زند و می خواهد دلم را ذره ذره کند. به پاییز غریبم گفته ام که دیگر با او غریبه نیستم و دیگر به او به چشم دشمن نگاه نمی کنم و دیگر از او رنجی جز رنج عشق ندارم. پاییز اینجا سحرآمیز است. در آسمان سحری اش آتش لانه می کند، در ظهر خاکستری اش سکوت و در غروب سرخش شبنم های یخ زده. پاییز اینجا را دوست می دارم مثل عصرهای تابستان کودکی ام و کوههای پازار. هرگز فراموش نمی کنم آن عصرهایی را که با دوستان بر قله ها می نشستیم تا تماشاگر غروب باشیم. پاییز اینجا را دوست دارم چرا که شعر در دلم لانه می کند و قصه در ذهنم رژه می رود تا آنجا که با عشق فریاد می زنم و می گویم که کودکی دیگر به دنیا آمد. بد نگوییم به پاییز، بد نگوییم به غروب و بد نگوییم به غربت چرا که همه از خود بودن، به خود رسیدن و با خود رفیق شدن می گویند.
خوشحالم که پاییزان تونست دومین پاییزشم ببینه.
صبور ، پرغرور و عاشق کنارم مونده
یه رفیق بی نظیر
تولدت مبارک پاییزان
+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر ۱۳۸۷ ساعت 15:19 توسط پاییزان
|
تنها تویی 