از راهی دور...
دیده ام سوی دیار تو و درکف تو
از تو دیگر نه پیامی نه نشانی
نه به ره پرتو مهتاب امیدی
نه به دل سایه ای از راز نهانی
تو به من دل نسپردی که چو آتش
پیکرت را ز عطش سوخته بودم
من که در مکتب رویایی زهره
رسم افسونگری آموخته بودم
بر تو چون ساحل آغوش گشودم
در دلم بود که دلدار تو باشم
وای بر من که ندانستم از اول
روزی آید که دل آزار تو باشم .....
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۸۷ ساعت 0:17 توسط پاییزان
|
تنها تویی 