افسوس که ...
عشق من!
می خواستم برایت نامه ای بنویسم
نامه ای که باز گوید
اشتیاقم را برای دیدارت
هراسم را از تصور گم کردنت
احساسم را فراتر از خواستن
دلتنگی وصف ناپذیری را که لحظه ای ترکم نمی گوید
و کشش شورنده ای را که یکسره تسلیم آنم ...
عشق من!
می خواستم برایت نامه ای بنویسم
سرشار از راز و نیازهای عاشقانه
سرشار از خاطراتم با تو
از تو
از لبانت به سرخی حنا
از گیسوانت به تیرگیِ گِل
از خرامیدن ناز نازانت
از نوازشهای روح انگیزت
که رقیبی برای آنها در اینجا نمی یابم ...
عشق من!
می خواستم نامه ای برایت بنویسم
تا یادآور روزهای دیدار در میعادگاه مان باشد
و شب های گمشده در لابلای علفزاران
یادآور خلوتِ سرسبزمان در سایهء درختانِ گوجه
ماهتاب تراویده از لابلای انبوه شاخساران نخل
یادآور جنون شهوت آلود
و تلخیِ گزندهء جدایی مان ...
عشق من!
می خواستم برایت نامه ای بنویسم
که سطر سطر آن را با آهی سوزناک و حسرتناک بخوانی
که از پدرت پنهانش کنی
و از مادرت دریغش داری
که هزاران بار بخوانی با میلی سرکش و عطشی سیراب ناپذیر
نامه ای بی نظیر در سراسر کیلومبو
عشق من!
می خواستم برایت نامه ای بنویسم
نامه ای که نسیمِ وزان آن را به دستانت برساند
نامه ای که درختان آکاژو و درختان قهوه
کفتاران و گاومیشان
نهنگان و ماهیان
تمامی کلماتش را فهم کنند
تا اگر نسیم در سر راهش گم کرد
جانوران و گیاهان
از سر دلسوزی به رنج جانکاه ما
سینه به سینه
ترانه به ترانه
نوحه به نوحه
داغ و تازه به تو برسانند
کلمات سوزان
کلمات محزون آن نامه را
می خواستم برایت نامه ای بنویسم ...
اما عشق من
افسوس، افسوس، افسوس
که تو را سواد خواندن نیست
و منِ بی نوا را سواد نوشتن !
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور ۱۳۸۷ ساعت 17:41 توسط پاییزان
|
تنها تویی 