خاطراتت ...

هر شب
خاطراتت را
به مهرباني
به سينه مي فشارم
به مانند مادري
که
کودکش را به آغوش مي کشد ...
هر شب
خاطراتت را
به گرمي
لمس مي کنم
به مانند
اولين برخورد
بين دو عنصر
عاشق و معشوق ...
داغ مي کنم
آتش مي گيريم
پَر سوخته مي شوم
صبح هنگام
دور از جنازه سوخته ام
دو دست مرا ميابند
پُر از خاطرات ...
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور ۱۳۸۷ ساعت 2:15 توسط پاییزان
|
تنها تویی 