ای دخترآیینه ها، گیسو رها درباد

دستی تکان دادی وجودم گوشه ای افتاد

 

پائیزشد یا فصل موسیقی و دلتنگی

ان سان که جادوی نگاهت کرده هی بیداد

 

یک بیستون غم سینه ام را سنگ می بارد

انگارمی خواند برایم قصه ای فرهاد

 

آرام در چشمان من گسترده شد دریا

لبخندهایت سردوغمناک است با همزاد

 

گم مانده ام فانوس من درلحظه ها یی زرد

همراهیم کن... روشنی... گیسو رها درباد .