موج...
تو در چشم من همچو موجی
خروشنده و سرکش و نا شکیبا
که هر لحظه ات می کشاند بسویی
نسیم هزار آرزوی فریبا
تو موجی
تو موجی و دریای حسرت مکانت
پریشان رنگین افقهای فردا
نگاه مه آلوده ی دیدگانت
تو دائم بخود در ستیزی
تو هرگز نداری سکونی
تو دائم زخود می گریزی
تو آن ابر آشفته ی نیلگونی
چه می شد خدایا...
چه می شد اگر ساحلی دور بودم ؟
شبی با دو بازوی بگشوده ی خود
تورا می ربودم ....تو را می ربودم...
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر ۱۳۸۷ ساعت 22:41 توسط پاییزان
|
تنها تویی 