اما نشد...
خواستم ببوسمت
تا جادو کنم تو را برای خواستنم؛
اما نشد،
تو تا اجابتم کنی
از خجالت آب رفته بودی
عزیز من؛
نبودی دیگر،
مدتهاست که نیستی
ومن ، بی بوسه ی تو
عزرائیل را به خواب میبینم هر شب...
خواستم ببوسمت
تا جادو کنم تو را برای خواستنم؛
اما نشد،اما نشد...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۸۶ ساعت 3:5 توسط پاییزان
|
تنها تویی 