نگران نيستم.

سهمی هم نمی خواهم ديگر.

تنها برايم باران بفرست.

بر جاده های غربت قدم زدن باران می خواهد،

برای پوشاندن شبنم چشم ها!

 

هر قدر جلو تر می رويم،

کوچکتر می شويم.

تنها گاهی بزرگ شده ايم،

برای دردهای بزرگتر!

 

اما من،چيزی نمی گويم

سهمی نميخواهم.

 

برايم نور بفرست.

خورشيد هم گاهی چنان کوچک می شود که نور می خواهد

 

دروغ گفته اند.

آسمان همه جا يک رنگ نيست.

اين جا نقطه کور دنياست.

نور می خواهد،

باران می خواهد.

برای شبنم چشمهايم،

يا تو؛

يا باران!