برای تو....
باز هم براي تو مي نويسم تا بداني ياد تو در لحظه لحظه من جاريست
باز هم از ديوارهاي فاصله عبور مي كنم و در ژرفاي لحظه با تو بودن گم ميشوم
و در ان لحظه رويايي در درياي بي پايان چشمانت غرق ميشوم
تا در ان لحظه در نگاه تو گم شوم تا خودم را بيابم و از زندان لحظه هاي بي تو بودن رها شوم
شايد بتوانم به روياي با تو بودن برسم و چه روياي شيرينيست روياي با تو بودن
رويايي كه دست من را به دستان گرم تو ميرساند
آنگاه من در گرماي وجود تو ذوب مي شوم. در آن زمان زبان از سخن گفتن عاجز است
در اين روياي دلنشين تنها دلهاي ما هستند كه با هم نجوا مي كنند
گويي از پيوند دستهاي ما روح ما نيز به هم پيوند خورده است
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر ۱۳۸۶ ساعت 0:56 توسط پاییزان
|
تنها تویی 