کجا حالا؟
تازه داشتم حفظ می شدم
چشمهات را
ياد می گرفتم
موهات را
که می وزيد پابرهنه
به اشتياق روشن آب
کجا حالا؟
گلدان نچيدم مگر برای دستهات
تنگ ندزديدم برای دلت
کجا پس؟
چقدر رفتن تو کوچ دارد
دختر!
چقدر کوچ تو کولی
و گلوی من
تپه تپه
بغض
که می ريزد دلم از پيچ پرتگاهش
پرت می شود پايين
حواسم
و لبم مدام منت سيگار می کشد
تازه فهميدهبودم نفس
وقتی همه چيز
به دليل گيسوان تو هست
چقدر ممد حيات می شود
و چقدر خدا
از ابتدای حوا
هی نوشتهات
هی خط زدهات
تا من
(که پشت ديوارهای زمين منتظر بودم
ناخن می جويدم که نيايد صدای دستهام
حتی بلند راه نمی رفتم
نخوابيدم
تا حواس ملکوت پرت هيچ چيز نشود)
تسليم شوم به سايهی طولانی خدا
وقتی که می ايستد روی پنجههای غروب
دزدکی نگاهت می کند
و
لبخند می زند
...دختر
حالا
کجا پس...؟؟؟
تنها تویی 