شاپرک من ...
عزیزتر از نفسم
در انتظار آمدنت سال ها را به ماه
ماه ها را به هفته
هفته ها را به روز
و روزها را به ثانیه رساندم
حال من مانده ام و این ثانیه ها
این ثانیه ها که هر کدام به اندازه چهل سال در سینه ام سنگینی می کنند
می دانم که دیگر چیزی نمانده تا پاره تنم شوی
می دانم که در همین نزدیکی ها دستان کوچکت را بر لبانم حس خواهم کرد
اما
فرشته کوچک رویاهای من
بیا که دیگر تنهایی جانم را به لب رسانیده
بیا و در روزگار نا امیدی ها
رویایی ترین واقعیت زندگی من شوی

این روزه دارم معنی واقعی در پوست خود نگنجیدن رو حس می کنم
و بعد از سال ها رسیدیم به ثبت قشنگترین خاطره توی این دفتر پاره پوره
کاش می شد احساسات زیبارو همون جوری که هستن روی کاغذ آورد
...
دو روز دیگه حول و حوش هیمن ساعتا یه کوچولویی با زبون بی زبونی
منو خان دایی صدا می زنه
رونیکای شاپرک
تولدت مبارک


تنها تویی 