شاپرک من ...

عزیزتر از نفسم

در انتظار آمدنت سال ها را به ماه

ماه ها را به هفته

هفته ها را به روز

و روزها را به ثانیه رساندم

حال من مانده ام و این ثانیه ها

این ثانیه ها که هر کدام به اندازه چهل سال در سینه ام سنگینی می کنند

می دانم که دیگر چیزی نمانده تا پاره تنم شوی

می دانم که در همین نزدیکی ها دستان کوچکت را بر لبانم حس خواهم کرد

اما

فرشته کوچک رویاهای من

بیا که دیگر تنهایی جانم را به لب رسانیده

بیا و در روزگار نا امیدی ها

رویایی ترین واقعیت زندگی من شوی



این روزه دارم معنی واقعی در پوست خود نگنجیدن رو حس می کنم
و بعد از سال ها رسیدیم به ثبت قشنگترین خاطره توی این دفتر پاره پوره
کاش می شد احساسات زیبارو همون جوری که هستن روی کاغذ آورد
...
دو روز دیگه حول و حوش هیمن ساعتا یه کوچولویی با زبون بی زبونی
 منو خان دایی صدا می زنه


رونیکای شاپرک
تولدت مبارک


شعر دلتنگی ...


اينها نتيجه ي تقدير من نبود

آغاز با تو بود

تقصير من نبود

فكر نكن دلم برايت تنگ نمي شود

فكر نكن نمي شود ببينمت ، يعني نمي خواهم ببينمت

ببين! نگذاشتند با نخواستيم كلي فرق دارد

مي سپارمت به باراني كه عصر خنك آن پنجشنبه باريد وتو اسمش را

گذاشتي اتفاق آشناييمان

مي سپارمت به آن دو ستاره كه ديگر مال ما نيست

به تمام زيبا ها! برو زيبا

سرنوشت را نمي شود از سر نوشت

خداحافظ ، خداحافظ


پروانه ...


این روزها

درست نمي دانم كه كجايم ؛

نمي دانم كه روزها چگونه مي گذرند ؛

مدام مي روم در باغچه براي پروانه ها دانه مي پاشم ،

پروانه ها هم مرا از ياد برده اند ،

آنقدر نيامدند كه تمام دانه ها در خاك جوانه زدند ،

پروانه ها يادشان

رفته کسی جایی

چشم براهشان است

جوانه ها سر بر آسمان بر ميدارند ،

من در خاك بخواب خواهم رفت ؛

پروانه ها مرا به ياد نخواهند آورد

... و هيچوقت به اين فكر نخواهم كرد كه

پروانه ام را

با گنجشكها عوضي گرفته باشم


Butterfly Graphic #95


کجا نوشته اند ؟؟؟


در توالی سکوت تو

در تداوم نبودنت

رد پای آشنايی از صدای تو

در ميان حجم خاطرم

هنوز زنده است

هنوز می تپد

و باورش نمی شود

که نيستی

که رفته ای

کجا نوشته اند عشق

اين چنين ميان مرز سايه هاست ؟

اين چنين پر از هجوم فاصله

در تقابل ميان آب و تشنگی

تقابل ميان درد و زندگی ؟

کجا نوشته اند ؟


ماهی قرمز ...


یه دلفین کوچولو واسه ماهی ها گفت که وقتی از آب بیرون می پره چه حسی داره

 از دنیای دیگه ای حرف می زد جایی که متفاوت بود...

چند لحظه ای بعد از اینکه ماهی قرمز یاد این افسانه افتاد...

                                                          یه تنگ خالی بود و...

                                یه پسر بچه گریه می کرد...

شاید به این ماهی قرمز ربطی نداشته باشه ولی

سال نوی همتون مبارک ...