ناز قدم...
گوش کن...
صدای ناز قدمهای بهار می آید
بهار در دل تو هم پا گذاشته ...
تردید داری ؟
کافیست بنگری...
گوش کن...
صدای ناز قدمهای بهار می آید
بهار در دل تو هم پا گذاشته ...
تردید داری ؟
کافیست بنگری...
باز کن پنجره را که نسیم
روز میلاد اقاقی را
جشن میگیرد
وبهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه ی چلچله ها برگشتند
وطراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی را
گل به دامن کرده است
باز کن پنجره را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگها پژمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد؟
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد ؟ هیچ یادت هست ؟
حالیا معجزه ی باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که دراین کوچه ی تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی را
جشن میگیرد
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی ؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی ؟
باز کن پنجره هارا
و بهاران را
باور کن....
پوپكم ! آهوكم
تا جنون فاصله اي نيست از اينجا كه منم
مگرم سوي تو راهي باشد
چون فروغ نگهت
ورنه ديگر به چه كار آيم من
بي تو ؟ چون مرده ي چشم سيهت
منشين اما با من ، منشين
تكيه بر من مكن ، اي پرده ي طناز حرير
كه شراري شده ام
پوپكم ! آهوكم
گرگ هاري شده ام
یه مشت شعر تکراری ولی زیبا و موسیقی متن بلاگ که تقدیمش می کنم اول به پدرم که خیلی این آهنگ رو دوست داره بعد به همه ی دوستای باقی مونده به همه ی دوستای رفته به همه ی دوستای بازگشته به همه ی با معرفتا به همه ی بی معرفتا و در آخر به خودم.
می دونم که خوشتون میاد...
خواستم ببوسمت
تا جادو کنم تو را برای خواستنم؛
اما نشد،
تو تا اجابتم کنی
از خجالت آب رفته بودی
عزیز من؛
نبودی دیگر،
مدتهاست که نیستی
ومن ، بی بوسه ی تو
عزرائیل را به خواب میبینم هر شب...
خواستم ببوسمت
تا جادو کنم تو را برای خواستنم؛
اما نشد،اما نشد...
شعر هم مثلِ من
وقتي گرسنگي هايِ گرمِ پروانه را
بوسه مي ريزد
تبسم هاي دختر آيينه را
پاره مي بيند، آتش مي گيرد
چه همزادي به تقديرِ خويش ، شانس برده ام
كه هيچ دهاني به سلامي
شعر هم مثلِ«تو»، فرداهاييست
كه مثل هميشه ...
در سرزمین من
عاشق بودن جنایت است
در سرزمین من حوا - به خاطر یک سیب -
روزی هزار بار سنگسار میشود
در سرزمین من لبها بوسه را در نگاه ها میجویند
و دستها عطر نوازش را در تاریکیها
در سرزمین من
عاشق بودن گناه کبیره است
خدایا ! گناه مرا ببخش

اشک شادی شمع رو نگاه کن
که واست میچیکه چیکه چیکه
کام همه رو بیا شیرین کن
بیا کیک رو ببر تیکه تیکه
همه جمع شده اند دور گل شمع
گل بوسه میزد که بشینی
در جشن تولدت عزیزم همه انگشترند تو نگینی
نگاه کن هدیه ها رو
نگاه بادکنکا رو
همه رنگ و وارنگی
عجب شهر قشنگی
تولد تولد تولدت مبارک
مبارک مبارک تولدت مبارک
لحظه ی دیدارنزدیک است
باز من دیوانه ام ،مستم
باز می لرزد ،دلم ،دستم
بازگویی در جهان دیگری هستم
.............
لحظه ی دیدار نزدیک است
آن کلاغی که پرید
از فراز سرما
و فرو رفت در اندیشه ی آشفته ی ابری ولگرد
وصدایش همچون نیزه ی کوتاهی ،پهنای افق را پیمود
خبر مارا با خود خواهد برد به شهر
همه می دانند
همه می دانند
که من و تو از آن روزنه ی سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه میترسند
همه می ترسند،اما من و تو
به چراغ و آب و آیینه پیوستیم
و نترسیدیم
سخن از پیوند سست دو نام
و هم آغوشی در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست
سخن از گیسوی خوشبخت منست
با شقایق های سوخته ی بوسه ی تو
سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست
سخن از روزست و پنجره های باز
و هوای تازه
و اجاقی که در آن اشیای بیهده میسوزند
و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است
و تولد و تکامل و غرور
سخن از دستان عاشق ماست
که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم
بر فراز شبها ساخته اند
وقتي تو نيستي
كاش آن آينه اي بودم من
كه به هر صبح تو را مي ديدم
مي كشيدم همه اندام تو را در آغوش
سرو اندام تو با آنهمه پيچ
آنهمه تاب
آنگه از باغ تنت مي چيدم
گل صد بوسه ناب
در آخر پاییز
پرنده ها ، کوچ می کنند
عده ای می آیند
عده ای می روند
من منتظرم که ببینم
پرنده کوچک من
خواهد ماند
یا میرود ...
او رفت
اما
خدا هم
دستم را گرفت و
با خود برد ...
بر نگه سرد من به گرمی خورشید
می نگرد هرزمان دو چشم سیاهت
تشنه ی این چشمه ام چه سود،خدارا
شبنم جان مرا نه تاب نگاهت...