برای چشم های بارانیت ...
می بویم گیسوانت را
تا فرشته ها حسودی کنند به عطر تو.
شانه می زنم موهایت را
تا حوری ها سرک بکشند از بهشت برای تماشا.
شعر می گویم برای تو
تا کلمات کیف کنند
مست شوند
بمیرند ...
می بویم گیسوانت را
تا فرشته ها حسودی کنند به عطر تو.
شانه می زنم موهایت را
تا حوری ها سرک بکشند از بهشت برای تماشا.
شعر می گویم برای تو
تا کلمات کیف کنند
مست شوند
بمیرند ...
می سپارمت
به اتفاق دیگری
تا بلوغ ِ چشم های تو
سالهای مانده هم کم اند!!!
مي توانم عبور كنم از تو
همچو ردپايي كه در برف
مي توانم ذوب شوم در تو
تمام زمين
دو راهي پيچيده اي ست
پر از علامت ممنوع
و هيچ نقشه اي مرا به راه نبرده است
هميشه اشتباه مي كنم
و آن سوي هر دو راهي ساده
تكه هاي سرنوشت مرا
باد مي برد ...
انگار کسي
يا چيزي گلويم را مي فشارد
صداي قلبم را کسي نمي شنود
حرفم را نمي فهمد
انتظارم را پاياني نيست
پس باز کن پنجره ها را
بگذار باران را بهتر ببينم
مي خواستم
روي اين شيشه باران خورده
با دستم
نقش تو را رقم بزنم
اسم تو را بنويسم
اما...
چشمانم باريد
دستانم لرزيد
باز با خود گفتم
هر گاه مرا به خاک سپرديد
در تاريکي گور
جايي را هم
براي آرزو هايم
بگذاريد ...
تازگی ها
نقش دختری
در خوابهایم تکرار می شود ...
خوابهای بی حوصله
خوابهای دلشوره و اضطراب
خوابهای فرار ...
دختری که عجیب شکل توست
با همان چشمان وسوسه انگیز و صمیمی ...
و باز وسوسه ام می کند
وسوسه غرق شدن ...
دنیا را چه دیدی
شاید اگر این بار در خوابم آید
باز با همین چشمان مغرور
غرق چشمان صمیمیش شدم
شاید در وسوسه هایش غرق شدم ...
شاید ... دیگر بیدار نشدم !
دنیا را چه دیدی !؟ ...
قسم مي خورم كه اشتباه به باورت كاشته اند
كه من دوزخم.
هنوز دست ها و لب ها و گونه هايم
بويِ خوشِ خرد سالگي را خراب نكرده اند
جيب هاي پيراهنم
پر از ترانه و تبسم است .
هنوز داغِ آن پروانه كه پرپر شد
به سينه سبز دارم .
قسم مي خورم
آن دو ماهي هفت سين كودكيم را سوگوارم
گناهم به گمانم همين هاست .
باور نمي كني ؟
دوزخِ تو ارزاني من !...
قرار بود فقط بي قرار من باشي
وروزهاي مبادا كنار من باشي
قرار بود كه مهتاب من شوي نه فقط،
شبي ستاره ي دنباله دار من باشي
كه هر ستاره ي دنباله دار رفتني است
خيال مي كردم ماندگار من باشي
سر قرار نبودي خمار برگشتم
قرار بود كه چشم انتظار من باشي
تو دست هاي خودت را به دست هاي كسي...
بدون اينكه كمي شرمسار من باشي
چرا مرا به امان خدا رها كردي؟
به جاي اينكه خداوندگار من باشي ...
من با لبان سرد نسیم صبح
سر میکنم ترانه برای تو من آن ستاره ام که درخشانم
هر شب در آسمان سرای تو
می خواهم عمرم را
با دست های مهربان تو اندازه بگیرم
برگرد!
باور کن
تقصیر من نبود
من فقط می خواستم
یک دل سیر برای تنهایی هایت گریه کنم
نمی دانستم گریه را دوست نداری
حالا هم هروقت بیایی
عزیز لحظه های تنهایی منی
اگر بیایی
من دلتنگی هایم را بهانه می کنم
تو هم دوری کسانی که دور نیستند
در راهند
رفته اند برای تاریکی هایت
یک اسمان خورشید بیاورند
یادت باشد
من اینجا
کنار همین رویاهای زودگذر
به انتظار امدن تو
خط های سفید جاده را می شمارم ...
و تو انگار کن که هرگز نبودهای
و من هرگز به نبودن تو
بودن را
چنين حقير نينگاشتهام ...
با سرانگشت
لبهام را ببوس
بگذار بين پرستش و عشقبازی
آونگ شوم
در خاطرهی بشر
چون زنگ کليسا
در بلندای هستی
من به گريه التماس میکنم
يا گريه به من؟
و تو انگار کن از آغاز بودهای
مثل خدا
و مرا آفريدهای
مثل نگاهت
يا خندههات ...
وقتی که تو نیستی
با سبد سبد دلتنگی چه کنم؟
انگار با نبودنت
نام رنگ می بازد
دیگر نمی خواهم کسی را صدا بزنم ...
کی زمان آن فرا می رسد که همهء روزم
همان دمی باشد که
در سراپردهء تو بیارامم
بر بستری از عطر گل ها .
تو غنوده باشی و من بانگ برآورم :
ای نازنینِ ماه سیما
ای ابروکمانِ نیک خو !
مهربان باش با من !
آه ! کی می رسد آن زمان ؟ ...
چیزی شبیه دریا
چیزی شبیه آتش
شبیه چشمان تو
وقتی آهسته از لای سکوتی سبز نگاهم می کنی
واژه ای
کبوتری
دریایی
و یا شاید ستاره ی کوچک سبزی
درون من زاده می شود
واژه ای که احتمالا تمام پاییز تو را بابا صدا می کند
واژه ای ساده و آسوده
که پیله ی پروانگی اش را مو به مو برایت تعریف می کند
حالا بیا به دوشنبه ی من
کنار پنجره ای از اضطراب باران و خیابان
و زمستانی از کودک و کبوتر و برف
که نمی داند تکلیف این همه آدم برفی که در حوالی خوابش پرسه می زنند چیست
یاد آن جمعه ی خلوت از جنس بوسه افتادم
همان جمعه
که آوازی سپید از آسمان بارید
می ترسم ، ستاره ی سبز من
از آدم برفی های عریان
که به نگاه معطر ما
حسودی می کنند
از سایه های بی پروا
حتی از پررنگی چای
و بی رنگی برف و ترانه
صدای گریه ی جوجه ای می آید
که رؤیای سه شنبه را
روی برف ها پیدا نمی کند
ساعتم قارقار می کند
کلاغ روی آنتن خانه ی همسایه
تیک تاک سر می دهد
می ترسم
دیگر نگو چرا
شاید از نبودن کسی مثل تو
شاید از بودن تو
در آخرین دقیقه ی
علاقه و اقاقی
شاید از واژه ای که درونم زاده شده
می ترسم
با آن که می دانم
قد همان صبح جمعه ی آخر دی ماه
دوستم داری
جاده
در انبوه مردمان
همیشه تنهاست
زیرا که دوستش نمی دارند
در دل چگونه یاد تو میمیرد
یاد تویاد عشق نخستین است
یاد تو آن خزان دل انگیزیست
کوراهزارجلوه ی رنگین است
اما من آن شکوفه ی اندوهم
کز شاخه های یاد تو می رویم
شبها ترا بگوشه ی تنهایی
در یاد آشنای تو می جویم
فروغ...
من آنجا هستم
در آسمانها، جايی که می نگری
ستاره ستاره
من آنجا هستم
جايی که قدم می زنی
تنهای تنها
من آنجا هستم
جايی که می خوابی، در کنارت
بی حرکت
من آنجا هستم
جايی که عاشق شدی و عاشقت شدم
بی دروغ
من آنجا هستم
کشته شده، غرقه به خون
بی جان
من آنجا هستم
زير يک سنگ قبر
بی کس
من آنجا هستم
آنجا
بی تو ...
پرنده ها
به تماشای بادها رفتند
شکوفه ها
به تماشای آب های سفید
زمین عریان مانده است و
باغ های گمان
و یاد مهر تو
ای مهربان تر از خورشید ...
به تو می انديشم
بوی مادرم را می شنوم
زيبای دنيا، مادرم.
چرخ و فلک عيد درونم را سوار شده ای
می چرخی
دامنت و موهايت به پرواز درمی آيند
گم می کنم و باز می يابم چهره برافروخته ات را
سبب چيست؟
تو را چون زخم چاقوئی به خاطر می آورم.
اينهمه از من دوری
اما من صدايت را می شنوم و
از جا می پرم.
زانو زده ام و دستانت را نگاه می کنم
می خواهم بگيرمشان
نمی توانم.
پشت شيشه ها هستی ...
گل من، من تماشاچی گنگ درامی هستم
که در سايهِ روشن خود بازی می کنم ...
گلبرگهايم از آنِ تو
همه را بِکَن
بشکن
خورد کن
من را
به مانند گلهاي ديگرت
در گلدانهاي زريين گذاري
و روزي صدها کلمه برايم حرام کني
ساقهء شکسته ام را
در زير همان مهتاب کوچه انتظار بگذار
براي مهتاب
از اشکها و بوسه هامان
غزل بگويم
تو برایم ترانه می خوانی
سخنت جذبه ای نهان دارد
گوییا خوابم و ترانه ی تو
از جهانی دگر نشان دارد
گفتم : دل و جان در سر کارت کردم
آن من بودم که بی قرارت کردم
این همه به شعرهایم فکر نکن
روزی ، مثل موهای من
سپید خواهند شد
کمی به دست من فکر کن / که به جای قلم
حالا عصایی با خود می گرداند
مثل سربازی برگشته از جنگ
که فقط زخم بزرگ سر خود را
هدیه ، به خانه می آورد
اگر دلت بخواهد
با هر ترانه به گریه ات می اندازم
تو شمعدانی های لیوانت را سیراب کن
اما من دلم برای کاکتوس های خودم می سوزد
با کوچه آواز رفتن نیست
فانوس رفاقت روشن نیست
نترس از هجوم حضورم
چیزی جزء تنهایی با من نیست ...
ترسم نیست بی تردید از جاده ، از سایه
تاریکِ تاریکم ، من از من می ترسم
من از سایه های شب بی رفیقی
من از نارفیقانه بودن می ترسم ...
راهی که تو مقصد آنی
خدا
کجایش ایستاده
که برای باورش
باید کافر شوم
و چشمانت راز آتش است.
پيروزی آدمی است
هنگامی که به جنگ تقدیر میشتابد.
و آغوشت،
اندک جایی براي زيستن
اندک جایی برای مردن.
دوست دارمش...
مثل دانه یی که نور را
مثل مزرعی که باد را
مثل زورقی که موج را
یا پرنده ای که اوج را
دوست دارمش .....
به چمنزار بیا
به چمنزار بزرگ
و صدایم کن از پشت نفس های گل ابریشم
همچنان آهو که جفتش را ....
تو را چنانکه دلم خواسته ست ، ساخته ام
چه نیمه شبها ، وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت تو را شناخته ام .
به خواب می ماند
تنها به خواب می ماند
چراغ، آیینه ، دیوار ،بی تو غمگینند.
دیشب
کلام نقره ای نازت عجیب بود
با من که آشنای تو بودم
غریب بود
بود و میهمان و تو و ماه و آسمان
زیبا !!!
خیال می کنم او یک رقیب بود
نگاهت را به حلقه گيسوانم دوختي
شانه هايم را گم كردم و دستان نوازشگر تو
شانه گيسوانم گشته و گرماي وجودت سيراب كننده
عطش وجودم
كاش مي دانست
براي عشقم چه نذر هايي كردم
رنگ هايم رنگ باختند
حالا زير رگبار چشمانت خيس شدم
تا بيابم گمشده ام را .....
آرامشي كه مي خواهم در عمق چشمهاي نازنين توست
و نوازشي كه مي خواهم در سرانگشتهاي مهربانت
مرا بگير از خودم و از اين آشوبي كه پيرامون من است رهايم كنو هر كس كه كينه و نفرت مي پرورد از ما نيست
و عشق هميشه جاريست تا تو هستی تا سرانگشتان نوازشگرت سنت شكن تنهايهاي من است پس بمان، به نام عشق ، به نام مهر
تنها تو را ستودم
به سان خدايان ستودني ست
همه میدانند
همه میدانند
که من و تو از آن روزنه ی سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه ی بازیگر دور دست
سیب را چیدیم
همه می ترسند
همه می ترسند،اما من و تو
به چراغ و آب و آیینه پیوستیم
و نترسیدیم...
تو به تاریکی من رنگ ستاره می زنی
تو هجوم حادثه تو تکیه گاه بودنی
با غم هجرت من تو آخرین همسفری
سایه کن رو غصه هام که جون پناه آخری
سایه کن رو غصه هام که جون پناه آخری
سایه کن رو غصه هام که جون پناه آخری
سخن از پیوند سست دو نام
و هم آغوشی در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست
سخن از گیسوی خوشبخت منست
با شقایق های بوسه ی تو ...
اکنون تو اینجایی
گسترده چون عطر اقاقی ها
در کوچه های صبح
بر سینه ام سنگین
در دستهایم داغ
در گیسوانم رفته از خود ،سوخته ،مدهوش
اکنون تو اینجایی...
بوی تو پیچیده در اینجا
زیر همین سقف
روی همین میز
لای همین روزنامه های پریشان
نیمه ی لیوان
خالی فنجان
بوی تو پیچیده به جانم
نام تو شد زمزمه ی روز و شبانم
...
با من برقص فاصله اي را كه نيستي
امشب بمان ! به خاطر فردا كه نيستي
مي دانم از سياهي شب ها دلت شكست
اما صبور باش ! تو تنها كه نيستي !من هم شكستم از شب و ماندم كنار تو
از من نخواه گم شوم آنجا كه نيستي
بنشـين كنار پلك من و شانه هاي من
نا آشنا به گريه ي شب ها كه نيستي !
حالا صدای هستي من در جواب توست ؛
هستي شريك زندگي ام يا كه نيستي ... ؟!
دیدم که در وزیدن دستانش
جسمیت وجودم
تحلیل میرود
دیدم که قلب او
با آن طنین ساحر سرگردان
پیچیده در تمامی قلب من
دیدم که میرهم
دیدم که می رهم ....
من مناجات درختان را هنگام سحر،
رقص عطر گل یخ را با باد،
نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه،
صحبت چلچله را با صبح ،
نبض پاینده هستی را در گندم زار ،
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،
همه را میشنوم ، میبینم
من به این جمله می اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی ،
تک و تنها به تو می اندیشم ...
نه آنکه فکر کنی سرد است
که من در تهاجم کولاک
یکجا تمام هیمه های جهان را انبار کرده ام
در پشت خانه ام
و به تنهایی
در تفکر یک باغ آتشم
برای اجاق سرد اتاقت
بشکن مرا
پرنده ی خوبم
هیمه ام من
آتش زن مرا