معشوقه ...
نازار دلی را که تو جانش باشی
معشوقه ی پیدا و نهانش باشی
زان می ترسم که از دل آزردن تو
دل خون شود و تو در میانش باشی
نازار دلی را که تو جانش باشی
معشوقه ی پیدا و نهانش باشی
زان می ترسم که از دل آزردن تو
دل خون شود و تو در میانش باشی
من در تو جاری ام
تو در درون من
و دستهای ما
در هم تنیده اند
نزدیک تر به هم
از ساقه با زمین
یا نور با نگاه
یا رنگ با گیاه
دیوارهای سنگی باور انکار می کنند
و روزهای من
از شوق بوسه های تو لرزان
در من نهفته ای ست
که از تو شکفته است
پیوند خورده ست
مانند آفتاب
با سنگ ریزه های مسافر دریای باردار
و نخلهای سبز
دیوارهای سنگی باور انکار میکنند
اما نگاه کن
مرز میان آب و زمین چیست؟
من در تو جاری ام
تو
در
درون
من